skull
عکس و خبر و ..........

 

EMINEM

مارشال بروس مدرز سوم ( Marshall Bruce Mathers III)نام و نام خانوادگی کامل:

نام هنری مستعار : امینم

شهرت : اسلیم شیدی

محل تولد : ایالات متحده امریکا/میشیگان/دیترویت

تاریخ تولد : 17/ اکتبر/1973 (25/مهر/1352)

شغل : خواننده ، بازیگر ، تهیه کننده و آهنگساز

سبک خوانندگی : رپ و هیپ هاب



ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 19 / 11 / 1389برچسب:,
ارسال توسط hero

عکس هایی از بوگاتی. شرولت.بوگاتی. استون مارتین.و....................................................................................



ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 19 / 11 / 1389برچسب:,
ارسال توسط hero

ماشین های اسپرت شده



ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 19 / 11 / 1389برچسب:,
ارسال توسط hero

مرگ ومرگ‏اندیشی (راز مرگ در بیان حضرت امیر)

منابع مقاله:
مجله قبسات، شماره 19، سید یحیی یثربی؛


جستاره

واژه مرگ، مانند کلمه زندگی، هستی و پیدایش، مفهوم روشن و عامی دارد که بر کسی پوشیده نیست . اما در آن سوی این مفهوم همگانی و روشن، چیزی قرار دارد که شاید هرگز برای کسی درست و دقیق معلوم نگردد و شناخته نشود . علی علیه السلام در اسرار و رموز مرگ می‏فرمایند:

«ایها الناس، کل امری لاق ما یفر منه فی فراره; والاجل مساق النفس، والهرب منه موافاته . کم اطردت الایام ابحثها عن مکنون هذا الامر فابی الله الا اخفاءه . هیهات! علم محزون!» (1)

«هر که از مرگ بگریزد، در همین فرارش با مرگ روبرو خواهد شد! چرا که اجل در کمین جان است و سرانجام گریزها، هم آغوشی با آن است! وه که چه روزگارانی در پی گشودن راز مرگ بودم! اما خواست‏خدا این بود که این اسرار همچنان فاش نشوند! هیهات! چه دانشی سر به مهر!» .

اما در میان این پدیده‏های میرا و فانی، تنها انسان است که از این سرنوشت، یعنی مردن خبر دارد . همه جانداران می‏میرند، ستارگان و کهکشان‏ها فرو می‏پاشند، اما نمی‏دانند که می‏میرند و نمی‏فهمند که خواهند مرد! جز انسان که می‏داند و می‏فهمد که خواهد مرد .

انسان هم از آغاز پیدایش مرگ آگاه، نیست . بلکه به‏تدریج‏با مفهوم مرگ آشنا می‏شود .

موجوداتی که مرگ ندارند و نیز موجوداتی که از مرگ خود آگاه نیستند، از مرگ دلهره نداشته نگران هم نیستند . اما انسان با آگاه شدن از مرگ، مخصوصا با آگاه شدن از مرگ خود، دچار اضطراب و نگرانی شده، چندین پرسش اساسی درباره مرگ، بر ذهن و اندیشه او سنگینی می‏کنند:

- مرگ یعنی چه ؟ - چرا باید مرد؟ - چگونه می‏میریم؟ - بعد از مرگ چه می‏شود؟ - چه کسی یا کسانی از راز مرگ آگاهند؟ - می‏توان مرگ را چاره‏جویی کرد؟ - آیا روحی داریم که با مرگ نابود نشود؟ - سرگذشت این روح - اگر باشد - پیش از پیوستن به جسم چه بوده است؟ - سرنوشت این روح، پس از مرگ جسم، چه خواهد بود؟ و ده‏ها پرسش دیگر .

و بشر از همان آغاز برای به دست آوردن پاسخ این پرسش‏ها، تلاش کرده است . اگر چه پیامبران، فلاسفه و اندیشمندان، اولیا و عرفا و حتی افسانه‏بافان و اسطوره پردازان، هر یک به نوعی به این پرسش‏ها پاسخ داده‏اند; اما مرگ برای انسان همچنان یک معما و راز ناگشوده است .

اینک در این مقاله برآنیم تا این راز را با مولای متقیان، امیر مؤمنان علی بن ابیطالب در میان نهاده، در حد فهم و توان خویش، از اشارات آن بزرگ مرد مرگ‏اندیش، برای حل این معما بهره گیریم .
مرگ چیست؟

اگر بشود چیزی را با ضدش معرفی کرد باید گفت که: مرگ پایان زندگی دنیوی است . چنانکه علی علیه السلام می‏فرمایند: «الموت غایته‏» (2) و «بالموت تختم الدنیا .» (3)

این تعریف در عین سادگی، واقعی‏ترین تعریف مرگ است . به هر حال این زندگی، یعنی زندگی دنیوی با مرگ به پایان می‏رسد . مرگ به همه مسئولیت‏ها، تلاش‏ها، آرزوها و هدف‏های دنیوی انسان پایان می‏بخشد . اما از این تعریف چیزی که می‏فهمیم آن است که مرگ زندگی را به پایان می‏رساند; ولی درباره خود مرگ و دنیایی که با مرگ آغاز می‏گردد چیزی به دست نمی‏آید . اکنون به ذکر نکاتی درباره مرگ می‏پردازیم:

1- مرگ و مشکلات بیان ناپذیرش

امام علی علیه السلام می‏فرمایند:

«وان للموت لغمرات، هی افظع من ان تستغرق بصفة اوتعتدل علی عقول اهل الدنیا .» (4)

مشکلات مرگ چنان پیچیده و دردناکند که به وصف در نمی‏آیند و با قوانین خرد مردم این دنیا، سنجیده نمی‏شوند . و نیز می‏فرماید:

«فغیر موصوف ما نزل بهم‏» (5)

حالات و عوارضی که در دم مرگ پدید می‏آیند، قابل توصیف و بیان نیستند . در فلسفه این بیان ناپذیری، چند تبیین را می‏توان مطرح کرد:

اولا - مرگ یک تجربه شخصی است که شخص با این تجربه ارتباطش را با دیگران از دست می‏دهد . بنابراین نمی‏تواند تجربه‏اش را با دیگران در میان بگذارد . ما کسی را پس از مرگش نمی‏بینیم تا از تجربه مرگش، خبری بگیریم .

ثانیا - پدیده مرگ، چنان پیچیده و پر راز و رمز است که اگر مردگان هم به این دنیا باز گردند و بخواهند، جریان مرگ را توصیف کنند، نخواهند توانست:

«فلو کانوا ینطقون بها لعیوا بصفة ما شاهدوا واوما عاینوا .» (6)

ثالثا - جهان باطن، به دلیل بطون نهادی خود، بر اهل ظاهر قابل شناخت نیست . یعنی جهان محسوس و دنیا، با جهان غیب و آخرت، از جنس هم نیستند و لذا تا در دنیاییم، از آخرت بی‏خبریم .

رابعا - اگر قرار است که انسان گرفتار امتحان و ابتلا و فتنه شده، براساس تشخیص و انتخاب خود، مورد آزمایش قرار گیرد، حتما باید، نوعی ابهام و پیچیدگی در کار باشد; وگرنه، همه انسان‏ها یکسان عمل خواهند کرد و ابتلا و امتحانی در میان نخواهد بود . مثلا اگر چنین بود که هر روز خداوند به نوعی برای مردم ظاهر می‏شد و همه مردم آشکارا قیامت و زندگی ارواح و نتایج اعمال را می‏دیدند; طبعا همه یکسان عمل می‏کردند . چنانکه در حیات دنیوی غالبا آن جا که هدف‏ها روشن و نتیجه کار معلوم است، مردم دچار اختلاف نمی‏گردند .

باری، به هر دلیل، مرگ در هاله‏ای از راز و رمز قرار دارد:

«کس نمی‏داند که مرگ چگونه وارد خانه می‏شود؟ چه سان جان کسی را می‏ستاند؟ ، چگونه بر جنین در شکم مادر دست می‏یابد؟ او به سراغ جان جنین می‏رود؟ یا جان جنین، به اذن پروردگارش، خواست مرگ را گردن می‏نهد؟ یا آن که مرگ از همان آغاز، در لایه لایه درون مادر جای دارد؟» (7)

2- وصف عرفی مرگ

گاهی علی علیه السلام به وصف عرفی مرگ می‏پردازد و آن را برابر فهم توده مردم توصیف می‏کند . منظور من از توصیف عرفی، همین است که مرگ را پایان زندگی، پایان بخش آمال و آرزوها، و عامل نابودی لذات و کامجوئی‏ها بدانیم . 8.اینک نمونه‏هائی از وصف عرفی مرگ که بر زبان مولای متقیان علی علیه السلام جاری شده است:

«شادابی زندگی را افسردگی پیری در پیش است . دوران عافیت‏به بیماری و درد پایان می‏پذیرد و سرانجام زندگی جز مرگ نیست . مرگی که دست انسان را از دنیا کوتاه کرده، راه آخرت را پیش پای وی خواهد نهاد . با تن لرزه‏ها، دردهای جانکاه، اندوه گلوگیر و نگاه فریاد خواه، که از یاران و خویشاوندان و همسران کمک می‏خواهد، اما کاری از دست کسی بر نمی‏آید، و گریه هم سودی ندارد . از افتادن در تنگنای گور و تنها و بی‏کس در گورستان ماندن چاره‏ای نیست . آن گاه کرم‏ها، تکه پاره تن او را برده و پوسیدگی، طراوت تن را لگد کوب کرده، و گذشت روزگار همه آثار او را به باد فنا و فراموشی می‏سپارد . تن‏های نازنین می‏گندند و استخوان‏های محکم پوسیده می‏شوند، روح در زیر سنگینی اعمال می‏ماند، و چیزی را که از غیب شنیده بود با چشم یقین می‏بیند . اما چه سود؟ ! که دیگر بر کارهای نیک چیزی نمی‏توان افزود و از لغزش‏ها چیزی نمی‏توان کاست .» (9)

در وصف عرفی مرگ، این بیان مولای متقیان، در اوج زیبائی است که می‏فرمایند:

«ان الموت لزائر غیر محبوب و واتر غیر مطلوب وقرن غیر مغلوب .» (10)

«مرگ مهمانی است ناخوشایند! که ناخواسته از یار و دیارمان جدا می‏کند . حریفی که کسی هماوردش نیست .»

3- مرگ از نگاه دیگر

آنچه گذشت، وصف عرفی مرگ بود . وصفی در حد فهم عموم و برای عامه مردم . اما وصف مرگ به همین جا ختم نمی‏شود . مرگ تنها گذرگاه جهان غیب است . پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، زندگی دنیا را خواب و مرگ را بیداری نامیده است . یعنی مرگ دریچه‏ای است‏برای خروج از عالم خیال و ورود به جهان حقیقت و واقعیت .

علی علیه السلام هم می‏فرمایند:

«ولو عاینتم ما قد عاین من مات منکم لجزعتم و وهلتم وسمعتم واطعتم ولکن محجوب عنکم ما قد عاینوا و قریب ما یطرح الحجاب .» (11)

مرگ، ما را با دنیای تازه‏ای روبرو می‏کند که همه عوالم آن برای ما شگفت‏انگیز ورود به این دنیای جدید، تنها با برافتادن پرده‏ای امکان می‏یابد که به دست مرگ فرو افتد . و نیز می‏فرماید:

«ای مردم این حقیقت را از خاتم پیامبران بشنوید که: هر که می‏میرد در حقیقت نمرده است، و اگر در ظاهر پوسیده می‏شود در باطن چیزی از ما پوسیده نمی‏شود بلکه پایدار می‏ماند .» (12)

مرگ از همان آغاز حضورش ارزش‏ها را وارونه می‏کند . ما در این دنیا، خلق را می‏بینیم و حق را نمی‏بینیم; با مجاز آشنائیم و از حقیقت‏بیگانه . و لذا ارزش‏ها و ارزش گذاری‏های ما براساس معیارهای حیات مادی و دانش محدود دنیوی است . با حضور مرگ، عالم غیب نمایان گشته، معیارها و بینشهای دیگری اساس ارزش‏ها و ارزیابی‏های ما قرار می‏گیرند . و لذا، انسان دست پشیمانی می‏گزد و از دلبستگی‏های خود دست می‏شوید و آرزو می‏کند که ای کاش او به دنبال این دنیا نمی‏رفت:

«فهو یعض یده ندامة علی ما اصحر له عند الموت من امره، و یزهد فیما کان یرغب فیه ایام عمره، و یتمنی ان الذی کان یغبطه بها و یحسده علیها قد حازها دونه .» (13)

فلاسفه بزرگ اسلام همچون ابن سینا و سهروردی، تعلق روح را به جسم، مانع توجه او به کمال و نقص روحی خود دانسته، و همین عامل را دلیل غفلت او از لذات روحانی و رنج‏های عقلانی می‏دانند . ابن سینا می‏گوید:

«کمال نفس ناطقه در آن است که از لحاظ وسعت و عمق معرفت، تبدیل به جهان معقولی گردد که دقیقا موازی و مطابق با جهان عینی باشد و به حسن مطلق و خیر و جمال مطلق دست‏یابد . روح انسان اگر به چنین معرفتی دست‏یابد از بهجت و لذت وصف ناپذیری بهره‏مند می‏شود که مقایسه آن با لذایذ حسی، زشت و مسخره خواهد بود . اما این روح مادامی که گرفتار حجاب تن و اسیر جاذبه‏های حیات حیوانی است از این گونه لذت و بهجت‏باخبر نخواهد شد، چنان که اگر به این کمال هم دست نیابد مادامی که در حجاب تن است احساس رنج نخواهد کرد تا زمانی که مرگ فرا رسد . با فرا رسیدن مرگ حجاب تن کنار رفته، موانع ادراک زایل می‏گردد . در نتیجه روح انسان به کمال یا نقصان خود پی برده، غرق در لذت شده یا گرفتار رنج و عذاب خواهد شد، لذت و رنجی که هرگز با لذایذ و دردهای جهان مادی قابل مقایسه نیستند .» (14)
بیم مرگ

ترس از مرگ، کاملا طبیعی است . چنان که عشق و دلبستگی به زندگی کاملا طبیعی است . از هر چه بترسیم به خاطر آن است که به کمالات زندگی زیان دارد و یا اصل حیات و زندگی ما را تهدید می‏کند . ما از شکست‏ها، بدبختی‏ها، فقر، جهل و بیماری‏ها بیمناکیم برای این که با وجود نواقص و کاستی در زندگی و وسایل و اندام‏های خود، حالت طبیعی زندگی را از دست می‏دهیم . یعنی اگر چه اصل زندگی را داریم اما بیماری، شکست و ضعف و نقص، فعالیت‏حیاتی را با مشکل روبرو ساخته، ما را از بهره‏مندی کامل از ثمرات و لذایذ زندگی محروم می‏سازد .

اما این کاستی‏ها و بیماری‏ها وقتی مخوف و خطرناک جلوه می‏کنند که ما را در معرض مرگ قرار بدهند! برای انسان بیماری، بهتر از مرگ است . برای این که بیماری اصل حیات را قطع نمی‏کند و تا ریشه در آب باشد امید ثمری هست . اما اگر به مرگ بیانجامد چون ریشه زندگی را قطع می‏کند خطرناک‏تر و ترسناک‏تر می‏گردد . ترس از مرگ علل و جهات مختلفی دارد که ما با ملاحظه گنجایش مقاله به مواردی از آن‏ها اشاره می‏کنیم:
علل ترس از مرگ

1- عشق به زندگی

علی علیه السلام می‏فرماید:

«و اعلموا انه لیس من شی‏ء الا و یکاد صاحبه یشبع منه و یمله الا الحیاة فانه لا یجد فی الموت راحة; (15) توجه کنید که انسان سرانجام همه لذت‏های دنیا سیر می‏شود، جز لذت زندگی; برای این که هیچ کس در مرگ آسایش نمی‏بیند .»

چنان که گفتیم حتی عرفا و اولیای الهی این نکته را قبول دارند که نظام ادراکی یعنی هوش و حواس ما بر محور حیات دنیوی تنظیم شده‏اند، بنابراین تا از هوش و حواس بهره مندیم، حیات دنیوی و لذایذ آن ارج و منزلت‏خود را از دست نمی‏دهد . یک انسان متعادل زندگی را دوست می‏دارد، جهان و زیبائی‏های آن را دوست می‏دارد و آرزو می‏کند که بتواند برای همیشه زنده بماند .

انسان در دشوارترین شرایط هم دل از زندگی برنمی‏کند و معذور هم هست‏برای این که عشق به زندگی یک عشق غریزی و نهادی است .

انسان زندگی را حتی در شرایط تلخ و ناگوار هم بر مرگ و تلخی‏های آن ترجیح می‏دهد . صائب تبریزی می‏گوید:

زهری است زهر مرگ که شیرین نمی‏شود

هر چند تلخ می‏گذرد روزگار عمر

2- دست نیافتن به آرزوها و اهداف

امام علی علیه السلام مرگ را عامل دست‏نیافتن آدمی به آرزوها و اهداف خویش می‏داند و می‏فرماید:

«فان الموت . . . مباعد طیاتکم; (16) مرگ میان شما و هدفهایتان فاصله می‏شود .»

بنابر تحقیقات آماری برخی از محققان غرب، بسیاری از افراد مورد سؤال، دلیل خود را برای گریز از مرگ، در این نکته دانسته‏اند که مرگ مانع تحقق هدف‏ها است . (17) برای عده‏ای شماره سال‏های عمر مهم نیست، بلکه این مهم است که انسان به کدام هدف دست‏یافته است؟ به دانشمندی گفتند: تا کی می‏خواهی زنده بمانی؟ گفت: آن قدر که بتوانم نوشتن این دو کتاب را که در دست دارم به پایان برسانم . (18)

به هر حال هر گونه آرزویی ممکن است‏با حلول مرگ، بر باد رود و لذا انسانی که به سرنوشت و مرگ بیندیشد، دل به فریب آرزوها نمی‏سپارد، چنانکه امام علی علیه السلام می‏فرمایند:

«لو رای العبد الاجل و مصیره، لابغض الامل و غروره; (19) اگر انسان اجل و عواقب آن را می‏دید، با آرزو و فریب آرزوها دشمنی می‏ورزید .»

3- کیفیت مرگ

یکی دیگر از عوامل ترس از مرگ، نگرانی و ترس از چگونگی مرگ است . این چگونگی گاهی به خود مرگ مربوط است و گاهی به شرایط و موقعیت مرگ .
الف - ترس از چگونگی خود مرگ

چنان که گذشت، هیچ انسانی، مرگ را نیازموده است . بنابراین طبیعی است که انسان نگران چگونگی مرگ و جان دادن باشد . چون نمی‏داند که جان دادن چیست و جدائی جان از جسم چگونه است، مرگ با همه هیبت و سطوتش می‏آید و ما چیزی از آن نمی‏دانیم جز آن که:

«میهمانی است ناخوانده و ناخوشایند! هماوردی شکست ناپذیر که می‏کشد و قصاص نمی‏شود! دامش را همه جا گسترده، با لشکر درد و رنج محاصره مان کرده، از هر سو هدف تیر و نیزه مان قرار می‏دهد . کابوس مرگ، با قدرت تمام، به حریم هستی انسان تجاوز کرده . بی آن که ضربتش خطا کند در هاله‏ای از ابهام و تیرگی و با لشکری از بیماری‏ها و دردهای جانکاه، و با انبوهی از مشکلات سایه سنگین خود را گسترده، طعم تلخش را می‏چشاند .» (20)
ب - ترس از شرایط و موقعیت مرگ

انسان گاهی علاوه بر خود مرگ، از شرایط خاص مرگ نیز نگران می‏شود، مانند مرگ تصادفی و نابهنگام، مرگ با بی‏ایمانی، مرگ در بستر نه در میدان جهاد، مرگ پس از بیماری طولانی، کشته شدن به دست دیگران، مرگ در غربت و تنهایی و امثال این‏ها .

امام علی علیه السلام نگران مرگ در بستر استراحت و در مخالفت امر خداست و از این رو می‏گوید:

«ان اکرم الموت القتل . والذی نفس ابن ابیطالب بیده، لالف ضربة بالسیف اهون علی من میتة علی الفراش فی غیر طاعة الله; (21) همانا گرامی‏ترین مرگها کشته شدن در راه خداست . بدان کس که جان پسر ابوطالب در دست اوست، هزار مرتبه ضربت‏شمشیر خوردن بر من آسانتر است، تا در بستر مردن نه در طاعت‏خدا .»

4- حوادث پس از مرگ

یکی دیگر از عوامل نگرانی و ترس و اضطراب مردم نسبت‏به مرگ، نگرانی از حوادث پس از مرگ است . قسمتی از این حوادث مربوط، به این دنیاست از قبیل: بی‏سرپرست ماندن کودکان، ازدواج همسران، تقسیم و تصرف اموال، کامیابی دشمنان، فروپاشی تن و . . . و قسمتی مربوط به آن دنیاست از قبیل: عذاب قبر و مشکلات حساب و کتاب اخروی .

ابن‏سینا عوامل و اسباب ترس از مرگ را از دیدگاه اشخاص مختلف به شرح زیر مطرح می‏کند:

الف - عده‏ای از مجهول و مرموز بودن مرگ می‏ترسند .

ب - گروهی از معلوم نبودن سرنوشت انسان پس از متلاشی شدن بدن بیمناکند .

ج - و بعضی‏ها از نابودی مطلق جسم و روح می‏ترسند .

د - و برخی از درد و رنج جان دادن نگرانند .

ه - و جمعی از عذاب بعد از مرگ می‏ترسند .

و - و گروهی از جدایی از مال و جاه و لذایذ و خوشی‏های زندگی بیمناکند . (22)
5 . نگرانی از نقص و کمبود عمل .

انسان‏های با ایمان در هر شرایطی که باشند اعمال خود را ناچیز دیده و از این بابت نگرانند . علی علیه السلام می‏فرماید:

«ینبغی للعاقل ان یعمل للمعاد و یستکثر من الزاد قبل زهوق نفسه و حلول رمسه‏» (23)

همین افزودن بر زاد و توشه همیشه مورد تاکید انبیا و اولیا بوده است و توشه را هر چه زیادتر هم باشد نسبت‏به طولانی بودن راه ناچیز شمرده‏اند .

علی علیه السلام می‏فرمایند:

«آگاه باش که راهی سخت و دراز در پیش داری که توفیق شما در پیمودن این راه در گرو آن است که به شایستگی بکوشی و تا می‏توانی توشه برگیری و بار گناه خود را سبک گردانی که سنگینی آن در این راه دشوار، رنج آور است . پیشاپیش تا می‏توانی به آن سرای توشه بفرست . مستمندان را یاری رسان تا بدین وسیله توشه‏ای بر دوش آنان بگذاری که روز قیامت‏به تو باز گردانند تا می‏توانی انفاق کن و برگ عیشی به گور خویش بفرست . اگر از تو وام خواهند غنیمت‏بشمار که اگر به وامی دست کسی را بگیری در روزهای سخت آن دنیا، دست تو را بگیرند . بدان که در پیش روی تو گردنه‏های صعب العبور وجود دارد که تا می‏توانی باید سبک بار بوده و توشه راه داشته باشی .» (24)

7 . کثرت گناه

یکی دیگر از عوامل نگرانی مؤمنان از مرگ زیادی گناهان است . حضرت علی علیه السلام می‏فرمایند:

«چنان مباش که به خاطر گناهان زیاد خود مرگ را ناخوش داری .» (25)

بنابراین اگر گناهکار نباشی باید همانند مولا از مرگ باک نداشته باشی که تو به سوی آن بروی یا او به سوی تو گام بردارد . (26)

8 . بیم از مرگ بی‏فضیلت

اگر چه همه اقسام مرگ، مرگ اند; اما به لحاظ فضیلت مرگ با مرگ دیگر تفاوتی دارد از زمین تا آسمان . علی علیه السلام، آرزومند شهادت بود و مرگ در بستر را دوست نمی‏داشت . او در این باره می‏گوید:

«مرگ چنان با سرعت و جدیت در تعقیب ماست که چه ایستادگی کنیم و چه بگریزیم، بر ما دست‏خواهد یافت . با ارج‏ترین مرگ‏ها نزد من، کشته شدن با شمشیر (شهادت) است . سوگند به خداوندی که جان فرزند ابوطالب در دست اوست، اگر هزار شمشیر بر سرم بخورد، برایم آسان‏تر از آن است که در بستر بمیرم و نه در راه فرمان خدا .» (27)

البته برای مردم عادی، مرگ در وطن مالوف، خانه شخصی، در بستر و میان فرزندان و خویشاوندان مطلوب است; اما مرگ در میدان و شهادت در راه خدا چیز دیگری است .

9 . بیم از مرگ پیش از توبه

امام علی علیه السلام می‏فرمایند:

«مسوف نفسه بالتوبة من هجوم الاجل علی اعظم الخطر» (28)

از آنجا که انسان مدام در معرض خطا و گناه است، خدای مهربان براساس همین طبیعت غیر معصوم انسان، برای جبران وی، همیشه توبه و عذر او را پذیرفته، بر گناهانش قلم عفو می‏کشد .

علی علیه السلام می‏فرماید:

«حاصل توبه، جبران گستاخی‏های نفس است .» (29)

اما انسان به اقتضای هوا و هوس، از این فرصت هم، غالبا بد بهره‏برداری می‏کند . بدین سان که او باز بودن در توبه را دست‏آویز ادامه اعمال خلاف خود قرار داده، به امید توبه، در ارتکاب گناه گستاخ و بی پروا می‏گردد . اما در عمل، گناه نقد شده و توبه نسیه می‏گردد . علی علیه السلام در این باره می‏فرمایند:

«اگر پای لذت و شهوتی در میان باشد، به گناه شتافته و در توبه درنگ می‏ورزند .» (30)

چنین انسانهایی غالبا هم قصد توبه دارند، اما به پیروی از هوس آن را به تاخیر می‏اندازند . گاه به توبه موفق می‏شوند و گاهی هم به وسیله مرگ غافلگیر شده، پیش از آن که توفیق توبه و جبران نواقص خود را داشته باشند، از دنیا می‏روند .

در اینجا نکته حساسی هست که نباید از آن غفلت کرد و آن اینکه مرگ نقطه پایان خطوط دفتر شخصیت انسان است . علی علیه السلام پس از بحثی در اقسام ایمان و تقسیم ایمان بر دو قسم پایدار و ناپایدار، می‏فرماید که:

«اگر از کسی بدتان آمد و خواستید که او را از دایره دلبستگی‏های ایمانی خود بیرون کنید، تا فرا رسیدن مرگش درنگ کنید! و چون بر حالتی که بود بمیرد دیگر وقت آن است که بیزاری جوئید .» (31)
10 . ترس از مرگ در کفر و گمراهی

خداوند متعال در قرآن می‏فرماید:

«اتقو الله حق تقاته ولاتموتن الا وانتم مسلمون .» آل عمران/103

علی علیه السلام در خطبه‏ای پس از بحث ظریف و دقیقی درباره توحید و تقوا و پس از یک ارزیابی مفصل از دنیا و آخرت، سرانجام سخنش را با این آیه پایان می‏بخشد که:

«از خدا چنانکه شایسته است، پروا کنید و بکوشید که جز بر مسلمانی نمیرید .» (32)

بدون تردید از همه بدتر مرگ در حال کفر و گمراهی است . علی علیه السلام با بیانی لبریز از احساس درد از مردمی که به چنین سرنوشتی گرفتارند می‏نالد .

او درباره مردم دوران جاهلیت می‏گوید که:

«هیچ حریمی را حرمت نمی‏نهادند فرزانگان را در میانشان ارج و منزلتی نبود . به دور از نظام دینی زندگی کرده و در حال کفر جان می‏سپردند .» (33)
شوق مرگ

امام علی علیه السلام می‏فرمایند:

«و الله لابن ابیطالب انس بالموت من الطفل بثدی امه; (34) به خدا سوگند، پسر ابوطالب از مرگ بی‏پژمان است . بیش از آنچه کودک پستان مادر را خواهان است .»

1- چرا شوق؟

حجاب چهره جان می‏شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم (35)

اگر مرگ محمل انتقال از دنیای متغیر و فانی به جهان ثابت و باقی است، پس چرا بی‏صبرانه در انتظارش نباشیم .

ما این دنیا را وقتی دوست می‏داشتیم که از دنیای برتر و بهتری خبر نداشتیم . اکنون می‏دانیم که:

«این دنیا برقش بی‏فروغ و اساسش بر دروغ است . و اموالش در معرض غارت و تاراج است . چونان عشوه گر هرزه‏ای است که به کس وفا نمی‏کند و همچون مرکب سرکش از کسی فرمان نمی‏برد . دروغگویی خیانتکار، ناسپاسی حق نشناس و دشمنی حیله گر است . حالاتش ناپایدار، عزتش ذلت، جدش بازی و سرافرازیش سرافکندگی است . سرای جنگ و غارت، تبهکاری و نابودی و ناخوشی و ناآرامی است . وصله‏هایش به هجران پیوسته، راه‏هایش حیرت زا، پناهگاه‏هایش ناپیدا و سرانجام امیدهایش نومیدی است .» (36)

اما در آن سوی این جهان، جهانی است، ازلی و ابدی، که اگر انسان با آگاهی و آمادگی وارد آن جهان شود، به‏قول حضرت:

«آنجا را اسرای پایدار و محل امن و آسایش خواهد یافت . جایگاه پاکان و نیکان و اولیای برگزیده‏ای که قرآن کریم آنجا را ستوده و ساکنان آن را برگزیده و بزرگ داشته و انسان را به آنجا فرا خوانده و راهنمایی کرده است .» (37)

علی علیه السلام در وصف بهشت می‏گوید:

«اگر خیالی از بهشت را چنانکه وصف شده تصور کنی از هر چه در دنیاست دلسرد می‏شوی اگر چه همه زیبا و پر جاذبه باشند و بر سر آرزوها و امیال نفسانی خود نسبت‏به لذت‏ها و مناظر زیبای جهان پا می‏گذاری . اگر درباره درختان بهشتی اندیشه کنی که چگونه شاخه‏های آن‏ها با وزش نسیم می‏رقصند و ریشه‏هاشان در توده‏های مشک پنهانند بر کنار رودهای زلال و خوشه‏هایی از گوهرهای آبدار و میوه‏های گوناگونی که از هر طرف جلوه می‏کنند غرق حیرت می‏شوی . شاخه‏های پر میوه بدون زحمت در دسترس تو قرار می‏گیرند تا هر چه خواهی بر چینی . مهمانداران بهشت و خدمتگزاران آن لحظه‏ای از آن کاخ‏ها و ساکنانشان غفلت نکرده و مدام با طعامهای لذیذ و شراب‏های گوارا پذیرایی می‏کنند . ساکنان آن دیار مورد تکریم خداوند بوده از هر گونه، دگرگونی و انتقال در امانند . اگر تو دل را به آن مناظر زیبا متوجه کنی از دل و جان در اشتیاق آن سامان خواهی بود . و چون مرگ و قبر در و دروازه آن دیارند، آرزو خواهی کرد که از همین جا تو را بردارند و به گور سپارند .» (38)

در اینجا نکته‏ای را یادآور می‏شوم که مرگ برای افراد غیر مؤمن نیز باید ارزش خود را داشته باشد . ارزش مرگ برای افراد غیر مؤمن و برای کسانی که بقای روح و دنیای پس از مرگ را قبول ندارند از چند جهت می‏تواند مورد توجه قرار گیرد:

«یکی این که همین مرگ، آنان را از ادامه زندگی حیوانی و افزودن بر گناه و تبهکاری خویش باز می‏دارد . خداوند کریم می‏فرماید: «کافران چنین نپندارند که فرصت زندگی به سود آنان است، نه! بلکه ما به آنان فرصت می‏دهیم تا بر بار گناه خود بیفزایند و به عذاب سخت و سنگینی گرفتار آیند .» آل عمران/178

علی علیه السلام می‏فرماید:

«ان فی الموت لراحة لمن کان عبد شهوته واسیر اهویته، لانه کلما طالت‏حیاته کثرت سیئاته و عظمت علی نفسه جنایاته .» (39)
2 . توصیف شوق مرگ

امام علی علیه السلام می‏فرماید:

«و ان احب ما انا لاق الی الموت; (40) محبوب‏ترین چیزی که در انتظارش هستم مرگ است .»

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بی‏خبر مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردون‏ها و گیتی‏هاست ملک آن جهانی را (41) اگر مرگ را چنان دریابیم که علی علیه السلام دریافته بود; باید در عین نگرانی از کم‏توشه‏گی و در عین تلاش برای تدارک ذخیره آخرت، بی‏صبرانه در انتظار مرگ مطلوبی باشیم که ما را از تنگنای جهان خاکی به بیکران ساحت غیب انتقال دهد . علی علیه السلام می‏فرماید:

«به پیشواز مرگ بشتابید! مرگی که اگر فرار بکنید شما را در می‏یابد، و گر بر جای خودمانید باز هم به سراغتان می‏آید . و اگر فراموشش کنید، او شما را از یاد نمی‏برد .» (42)

بنابراین دلبستگی انسان به زندگی دنیوی، براساس میزان مرگ‏اندیشی وی تنظیم می‏گردد . اگر دنیا زده بود که به مرگ نمی‏اندیشد . بی‏تردید رویاروی چنین کسی با مرگ بسیار نامطلوب خواهد بود . برای این که چنین شخصی برای حیات اخروی آمادگی نداشته و ذخیره لازم را نیندوخته است . علی علیه السلام در نامه‏ای به حارث همدانی می‏فرمایند:

«سخت‏بپرهیز از این که وقتی مرگ به سراغ تو آید که در جستجوی دنیا از خدا گریخته باشی .» (43)

چنانکه شوق مرگ، از محبت دنیا در دل انسان می‏کاهد:

«هر که مرگ را در برابر خود مجسم کند، به امور دنیوی زیاد توجه نمی‏کند .» (44)

اشتیاق انسان به مرگ یک حالت‏بسیار شگفت‏انگیز و اعجاز گونه است‏برای این که هر انسانی چنان که گذشت‏به زندگی علاقمند است و اگر کسی سودای مرگ در سر بپروراند حتما به مقامی رسیده که دیگران نرسیده‏اند و چیزهایی دریافته که دیگران در نیافته‏اند . در قرآن کریم آرزوی مرگ نشان عشق انسان به خدا است .

خدای سبحان در خطابی به قوم یهود می‏فرماید:

«بگو ای یهودیان اگر از میان مردم تنها خود را دوستان خدا می‏دانید، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می‏گوئید .» جمعه/6

علی علیه السلام به حارث همدانی می‏فرمایند: «مرگ را جز با شرایط مطمئن آرزو مکن (45) و خود در موردی چنین می‏فرمایند:

«من با بصیرتی از درون و یقینی که خدایم بخشیده است در گمراهی آنان و راه راستی که برگزیده‏ام آگاهم . مشتاق دیدار پروردگار و امیدوار پاداش نیک او هستم .» (46)

انسان وقتی واقعا مشتاق مرگ می‏گردد که به‏یقین دریابد که او گر چه در این جهان خاکی پدید آمده است; اما از این جهان نبوده و به جهان دیگری تعلق دارد . و چنین کسی در حقیقت‏به قول مولا علی علیه السلام:

«پیش از آن که بدن از این جهان خاکی جدا شده باشد، به جان و دل از این خاکدان پرواز کرده است .» (47)
حقیقت زندگی از منظر مرگ

در این قسمت، مرگ را با نگاه آسمانی و عمیق مولا علی علیه السلام می‏نگریم . نگاهی که حقیقت را ناب و روشن می‏بیند .
زندگی هم آغوش مرگ

علی علیه السلام، مرگ را از زندگی جدا نمی‏داند . آن که مرگ را نشناسد (48) در حقیقت زندگی را نمی‏شناسد . و کسی که زندگی را بشناسد، مرگ را نیز در حد توان شناخته است .

حیات دنیوی و هستی زمانی - مکانی این جهان خاکی، نهاد و درونمایه‏اش دو چیز است و بس: آمدن و رفتن، هستی و نیستی، کون و فساد، تجدد و تصرم . این نکته را فرزانگان تاریخ همیشه مورد تاکید قرار داده‏اند . هراکلیتوس در قرن پیش از میلاد می‏گفت: در یک رودخانه بیش از یک بار نمی‏توان وارد شد . (49)

این حقیقت را اهل کلام با تعبیر تجدد امثال و عرفای اسلام براساس عدم امکان تکرار در تجلی الهی، و صدر المتالهین براساس حرکت جوهری مطرح کرده‏اند . بنابراین مرگ نیز همانند زندگی، برای این جهان خاکی به منزله عنصر ترکیبی و درون مایه است .

علی علیه السلام در جای جای نهج‏البلاغه ما را به این حقیقت آشکار توجه می‏دهد که نمونه‏ای از آن‏ها را در اینجا می‏آوریم:

«و احذرکم الدنیا فانها منزل قلعة، و لیست‏بدار نجعة . قد تزینت‏بغرورها، و غرت بزینتها، دارها هانت علی ربها، فخلط حلالها بحرامها، و خیرها بشرها، و حیاتها بموتها، و حلوها بمرها .» (50)

در این بیان رسا، مولای متقیان ما را با حقیقت دنیا آشنا می‏سازد تا دل در آن نبندیم . برای این که منزلگاه سفر است، نه سرای اقامت . جلوه‏اش بر غفلت استوار است و جمالش بر فریب . بساطی است که نزد خدا ارج و منزلت ندارد زیرا که حلال آن با حرام آمیخته و خیرش همراه شر بوده و زندگیش با مرگ هم آغوش است تلخ و شیرینش جدا از هم نیستند .

علی علیه السلام در جایی دیگر می‏فرماید: «سروش غیب پیوسته آواز می‏دهد که: سرانجام زایش مرگ، و پایان گردآوری فروپاشی و نهایت آبادانی ویرانی است .» (51)

و چه بیانی زیباتر و رساتر از این: جهان خاکی چنان است که هستی آن، بر نیستی استوار است . نسلی می‏رود که نسلی دیگر به جای آن می‏آید . این عروس هزار داماد، شوهری را می‏کشد و شوهری دیگر اختیار می‏کند . علی علیه السلام در این باره می‏فرمایند:

«ای مردم در حقیقت‏شما در این دنیا آماج تیرهای مرگید . هر جرعه این جهان خاکی، گلو گیر و هر لقمه‏اش پر از خرده استخوان است . در این جهان خاکی تا نعمتی از کف ندهید به نعمتی نمی‏رسید . از عمر شما، هر روز نو که ببینید بر ویرانی روز دیگر استوار است . هر برگ تازه و هر رویش تازه به دنبال خزان برگ دیگر و درو شدن گیاهان دیگر است . ریشه‏هایی در گذشته‏اند که ما شاخه‏های آنان هستیم . و چگونه ممکن است که ریشه‏ها بروند و شاخه‏ها برقرار مانند .» (52)

علی علیه السلام پس از بیان مؤکدی درباره جدی گرفتن مرگ و نادیده گرفتن عوامل عبرت آموزی، در رابطه زندگی دنیا با حیات اخروی می‏فرمایند:

«در زندگی دنیوی، پیشتاز پرهیزگاران باشید و رفتار خود را هماهنگ با زندگی بهشتی خود سامان بخشید . زیرا که دنیا سرای همیشگی شما نیست . گذر گاهی که بتوانید از آن زاد و توشه برگیرید . پس با تلاش پیگیر، اسب سفر را زین کرده نگهدارید .» (53)
نقش مرگ در زندگی متعالی انسان

امام علی علیه السلام در بخشی از وصایای خویش به فرزندشان امام حسن علیه السلام می‏نویسند:

«مبادا فریفته شوی که بینی دنیاداران به دنیا دل می‏نهند، و بر سر دنیا بر یکدیگر می‏جهند .» (54)

چنانکه گذشت، حیات دنیوی ما یک واقعیت است و وابستگی انسان را به این حیات دنیوی نمی‏توان نادیده گرفت و تحقیر کرد . و نیز باید، حیات اخروی را هدف اصلی قرار داده، همه زندگی دنیوی را براساس تدارک سعادت اخروی، تنظیم کرد . بنابراین، زندگی مشروع و مطابق عقل و منطق آن است که در عین جدی گرفتن حیات زودگذر دنیوی بتواند برای حیات ابدی اخروی هم برنامه ریزی کند . مشکل اصلی انسان برای دست‏یافتن به حیات متعالی جاذبه حیات دنیوی است . جاذبه‏های حیات دنیوی امکان دارد که هر انسانی را چنان به خود مشغول کند که اصلا به یاد آخرت و زندگی دیگر نیفتد .

همه این جاذبه‏ها در نقش آرزوهای انسان جلوه گر می‏شود . بنابراین برای روشن شدن موضوع باید نخست درباره آرزوهای انسان بحث کرده سپس نقش مرگ را در روی کرد انسان به حیات معنوی توضیح دهیم:




تاریخ: 13 / 10 / 1389برچسب:,
ارسال توسط hero

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار و اذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهد، با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار و اذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن و شوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و 2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم  متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .

دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند )  در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند .

غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم.

در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا  . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند  فضای عروسی  هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .

در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند .

زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است .

گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را  قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری .

دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد.

زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم  دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود .

در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .




تاریخ: 13 / 10 / 1389برچسب:,
ارسال توسط hero

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 1584
بازدید دیروز : 13
بازدید هفته : 2064
بازدید ماه : 1756
بازدید کل : 143110
تعداد مطالب : 334
تعداد نظرات : 77
تعداد آنلاین : 1



Alternative content